چُسناله !

امروز بخاطر وارونگي هوا يا همون اينورژن همه جا تعطيله و سر كار نرفتم ، به جاش رفتم تره بار خريدم و اينجوري سر گرم نشدني و گول نخوردني خودم رو گرم كردم .

بزودي بايد به اين خونه نشيني عادت كنم گمونم . دو رديف روزنامه باطله پهن كردم روي فرش و سبزي خوردنها رو گذاشتم روش … تربچه پيازچه و تره شاهي برگ ريز و برگ پهن ، براي همسر دلبند هم جعفري گرفتم ( گاهي يادمون ميره بعضي از تركيبها از كجا توي ذهنمون جا خوش كردند ولي من  عبارت همسر دلبند رو از صاب مرده دارم و هر جا مينويسم ، يادش ميفتم ) … خواستم بشينم و تميزشون كنم ديدم سبزي پاك كردن بدون پيچيدن صداي چسناله هاي خواننده هاي وطني مگه ميشه ؟ يه ذره كانالاي ماهواره رو بالا پايين كردم ، نخير ، ترانه اي كه حساي نوستالوژيك سبزي پاك كني رو برام تداعي كنه ، بويژه كه الان بوي آشي كه بار گذاشتم توي خونه پيچيده ، يافت نشد .

يه ذره تفحص  كردم ، متوجه شدم مشكل سبزي و ترانه و آش نيست ، مشكل اين خونه ي دراندشت خالي نيست ، بچه هايي كه فرسنگها ازم دورند و خانواده و والديني كه هميشه به دور بودنشون عادت كردم … مشكل از اينجاست كه وقتي كسي تمام زندگي و علائقش رو با شغلش تاخت زده و به كار معتاد واقعيه ، برگه ي عزلش رو كه ميدن دستش دچار يه حالي ميشه شبيه همين اينورژن ! همه چي وارونه ميشه براش و مخش مياد توي دهنش .

بدترين قسمتش اينه كه نفهميدي به چه علت و چه كسي عزلت كرده ! خودت كه هيچي ، حتي رئيست هم نميفهمه چرا تو ديگه نميتوني مديرش باشي! همه چيز در هاله اي از ابهامه و اين اصلا نبايد برات عجيب باشه بعد از دو دهه كار كردن .

ميدونم كه اين احتمالا جزو بهترين فرصتها و شانسهاي زندگيمه  و باعث ميشه خودم رو جاي ديگه اي امتحان كنم و به عرصه اي ورود كنم كه قطعا از هر جهت برايم بهتره ولي وقتي سرد و گرم ميشي  در هر صورت ترك ميخوري …. ليوان ترك خورده قابل اطمينان نيست ! يهو ديدي وقتي توش چاي ريختي و خوشان خوشان داري مينوشي ، دسته اش موند توي دستت و خودش خرد شد ريخت پايين 🙂

منتظرم و ميدونم بهترين آنچه متصوره برام رقم خورده ، حتي يك لحظه شك ندارم . مگه وقتي به خواب ميريم همه چيز تموم ميشه ؟! نه ، بعد از چند ساعت كه همه چيز در سكون و سكوت فرو ميره ، با انرژي و سرحال بيدار ميشيم و ادامه ميديم .

منتظرم ببينم كجا بيدار ميشم … مجيك اند واندرفول 👍😍⚓️✌️️

لالموني !

واسه آدم پرحرفي مثل من لالموني گرفتن اتفاقي نيست كه مرتبا حادث بشه ! ولي وقتي اتفاق ميفته يعني خيلي هوا پسه …

 

پسرك راه دورم  با عصبانيت تكس فرستاده :

همه چي خوب پيش ميره ، تا وقتي كه مليتت رو نپرسيدن … وقتي ميفهمن ايراني هستي سكوتي بر جمع مستولي ميشه كه حالم رو به هم ميزنه .

دلداريش ميدم ، انكار ميكنم و سعي ميكنم بحث رو عوض كنم، راهكارهايي سخت نخ نما و بي حاصل … واقعيت رو بايد پذيرفت

وقتي هيچ گريزي نيست از : جبر جغرافيايي …

خفه شدن در نطفه !

به واسطه ي عزيزي كه سالهاست نوشته هايش را دنبال ميكنم با يك وبلاگ گروهي آشنا شدم كه طبق ضوابطي و بر اساس موضوعي از پيش تعيين شده توسط سرپرست نويسندگان، به انتشار نوشته هاي علاقمندان مبادرت ميكرد . 

با اينكه كلا سفارشي نوشتن خوشايندم نيست و مرا ياد دوره اي مي اندازد كه بخاطر عقايد سياسي و حزب و گروه بازيهاي دهه ي شصت قلم به مزدي ميكرديم ( البته مزدي دركار نبود، جواني و عمر و اعتبارمان را هم به داو ميگذاشتيم) شايد بخاطر ذهنيت مثبتي كه از وبلاگ هاي گروهي مثل » نسوان مطلقه «اسبق يا به عبارتي » سيب و سرگشتگي »  داشتم ، راهنماي شرايط را دريافت كردم و با ذوق شروع به نوشتن كردم و چندين ساعت قبل از پايان مهلت مقرر آنرا براي آدمين محترمه ارسال كردم . 

بعد از نيمه شب از ايشان ايميلي  به اين مضمون دريافت كردم كه : از هيچكس هيچ ايميلي بدستم نرسيده ، اگر ارسال كرده ايد اعلام كنيد .

تلاشهاي من براي اينكه دوستمان متقاعد شوند من ايميل را به موقع ارسال كرده ام و ارسال دوباره و سه باره ي  متن ارسالي بي نتيجه بود و ايشان گفتند كه دد لاين برايشان ركن اصلي پذيرش متن ارسالي ست و نپذيرفتند كه من آنرا به موقع ارسال كرده ام ( قطعا ايشان هم چيزي بدستشان نرسيده وگرنه با من كه عناد ندارند)  …

به هر تقدير ، اصولشان براي من بشدت محترم است زيرا شخصا مدير بسيار سختگيري هستم ( گو اينكه هرگز صُلبيّت نداشته ام ) و طبيعي ست كه حق را به جانب ايشان بدانم .

خب ، گويا قسمت اين بچه اين بوده كه در نطفه خفه شود و من ٩ ماه شكم نكشم ! 

اين نطفه اگر سقط نميشد هم احتمالا كودكي سر راهي از آب در مي آمد ! همچنان كه الساعه ميگذارمش در سبد و به رود نيل مي سپارمش :

رابطه پيش از ازدواج

———————————

سكانس اول : من

اي بدم مياد اسم خودشون رو گذاشتن نسل سوخته ! آتيشي نيست كه شما نسوزونده باشيد ، نه كوچيكتر بزرگتري حاليتون ميشه نه شرم و حيا ، اونوقت شما سوخته ايد ؟!

من بگم نسل سوخته ام يه چيزي ، تا اومدم بفهمم اين دل درد و كمر دردي كه هر ماه يقه ام رو ميگيره و به زمين گرمم ميزنه هيچ ربطي به نفخ نخوداي آبگوشت و آوردن آب از بهمنشير و شستن زيلو نداره ، نشوندنم سر سفره ي عقد . خدا از سرشون نگذره كه حتي دلشون نخواست بهم بگن اين قلتشني كه بلد نيست چار زانو بشينه اسمش چيه …
همون ماه اول ديگه سٓر نٓشُستم . وقتي فهميدم حامله ام هنوز اسمش رو بلد نبودم و نميدونستم به عوض پسر مش يعقوب ، چي بايد بهش بگم .
البت خوبيش اين بود كه خودش همه چي رو راست و ريست ميكرد و هيچ لازم نبود اسمش رو صدا بزنم . معقول صبح به صبح پول نون رو ميذاشت روي رف و ميرفت سر كار ، شبم كه ميومد پاكت سيبي ، پرتقالي چيزي زير بغلش بود و با پا درو وا ميكرد تا بتونم غروبا كه با زناي همسايه پاي حوض ميشينيم به رخت شستن ، دهنم رو پر كنم و بگم مٓردٓم هيچ شبي دست خالي نمياد خونه …
مرد بدي نبود و خدائيش تا زهرماري نميخورد دست روم بلند نميكرد ، اونم ابلفرضي بخوايم حساب كنيم رعايتم رو ميكرد ، وقتايي كه حامله بودم تا خونش رو به جوش نمي آوردم كتكم نميزد . منم نابلد ، چند دفعه اي غذا سوزوندم و ديگ و قابلمه يه حالي شد كه با سيم و صابون هم سفيد نشد كه نشد ، خب هر كي باشه دست به كمربند ميشه ! همسايه ها ميگفتن هميشه ي خدا از اتاقت بوي ته گرفتگي غذا مي اومد ، اما مادر خدا بيامرزم ميگفت بخاطر غذا سوزوندنت نبود، از بس شير به شير حامله بودي و هيچوقت حاضر به يراق نبودي رفت روت زن گرفت .
چي بگم والا ، خدا عالم و آگاهه . من كه تا اومدم سر بندازم بفهمم كِي زير سرش بلند شد و سرم هوو آورد ، چند تا قد و نيمقد از سر و كولم بالا ميرفت …

سكانس دوم : تو

حالا چي جواب ميدي ؟ همون وقت بهت نگفتم بيا برو ترميم ، به حرفم گوش ندادي و گفتي : خودش ميگيرتم ، ميخوام چي كار ؟ بفرما ، ديدي كه چطور پيچوندت . از اولش هم معلوم بود كه طرف آدم عشق و حاله نه ازدواج …

اون موقع كه بهت مي گفتم ، هنوز سپيده مون منشي خانم دكتره بود. برات درستش ميكرد و با سيصد چهارصد تومن سر و تهش هم مي اومد ، الان يهو تصميم گرفتي شيك ازدواج كني ، هول هولكي و سر يك هفته دكتر از كجا برات پيدا كنم ؟
مگه بري از اين پرده هاي يكبار مصرف بخري ، از اين ژلاتيني ها … قيمتش صد و هفتاد هشتاد بيشتر نيست ، درست جاش بندازي ، جوابه ! طرف مگه خيلي تيز و بز باشه بفهمه .
اينقدرم نگران نباش … مگه قراره بيان پشت در حجله وايسن شب زفاف ؟! ناموسا مردش باش و بيا بگو تن و بدن خودم بوده اختيارش رو داشتم ، يا اگه قراره يه عمر نقش بدهكارا رو بازي كني و باج بدي از اين بابت ، بي خيال ازدواج با اين بچه مايه دار بشو، اگه هم كه خر رو با خرما ميخواي ، يكي رو كه سوگند بقراط حاليشه پيدا كن ترميم كنه برات ديگه !

سكانس سوم : او

شما جزو معدود مراجعين من هستيد كه قبل از » همخانه » شدن در اين خصوص درخواست مشاوره داده ايد … معمولا همخانگي آنقدر بطي و اندك اندك بين دو نفر رخ ميدهد كه طرفين متوجه نميشوند از كي دارند زير يك سقف زندگي ميكنند ، علايق و دوستان مشترك دارند و بدون اينكه رسما عقدي بسته باشند تمامي اصول ازدواج ، از جمله روابط زناشويي بينشون برقرار شده است .
كساني كه اينگونه با شريك خود زندگي ميكنند چند دسته اند :
گروه اول انسانهاي آزادمنشي هستند كه كلا با خيلي از قيود اجتماعي زاويه دارند و بعضا معتقدند چند برگ كاغذ و امضاي زوجين و يك صيغه كه به زبان تازي جاري ميشود ، نميتواند تضميني براي تداوم يك زندگي – يك رابطه باشد . بنابر اين تصميم ميگيرند رابطه ي قبل از ازدواج را بطور جدي تجربه كنند . اين افراد در عين اينكه به رابطه ي همخانگي – همخوابگي شان وفادار هستند ، بعد از گذشت مدتي كه از چند ماه تا چند سال متغير است ، ازدواجشان را رسمي ميكنند . آنها طي اين شيوه ي زندگي با زير و بم روحيات هم آشنايي پيدا ميكنند حتي در خصوص عادات جنسي و خوشايند و بدآيند اين مسائل همديگر را كاملا سنجيده و بعد تصميم به ماندن يا ترك يكديگر ميگيرند . شايد برايتان جالب باشه بدانيد حتي در اينگونه محكم كاري ها هم هيچ تضمين صددرصدي براي بقاي رابطه بعد از ازدواج وجود ندارد .

دسته دوم افرادي هستند كه در نهايت بي مبالاتي و بي مسئوليتي اينگونه هم خانه شدن موقتي برايشان به مفهوم يك خانه ي امن و هميشه دم دست براي ارضاي نيازهاي روحي و جسمي ( به عبارتي جنسي ) است ! از امر و نهي خانه ي والدين كه به ستوه شان آورده نجات پيدا ميكنند و در عين حال هيچ مسئوليتي را هم گردن نگرفته اند . البته در اكثر اين موارد شريك مونث ، صاحب خانه و زندگي ست و پسر قصه به سان «آرسن لوپن » ظاهر ميشود كه البته هدف اصلي و نهايي ، برقراري رابطه ي جنسي با چاشني غيرت موقت : » تو فقط مال من باش » ميباشد.

دسته سوم كه احتمالا شما مشمولش نمي شويد، افرادي هستند كه سكس آزاد را ميپسندند بدون هيچگونه دور چين و سس و تزئينات اضافه ! خودشان را هم گول نميزنند و حتي اسم ازدواج سفيد رويش نميگذارند… صادقانه ميگويند : از هر چمن گلي بچين و برو … شب ها را روي هر تختي كه شد سر ميكنند و از شريك زندگيشان نه توقع نجابت ( به معناي اساطيري و افسانه اي آن ) دارند و نه در مورد خودشان اين ادعا را ميكنند . صريح و بي پرده در پي اطفاي آتش غرايض هستند و كاري به اين ندارند كه رابطه ي پيش از ازدواج اصلا به چه معناست و لزومي دارد يا خير ، كه البته اين گروه بيشتر شامل آقايان ميشود تا بانوان … اغلب هم خيلي با فكر كردن به هپاتيت سي و مثبت شدن اچ آي وي عيش خود را منقص نميكنند !!

بخواهم واقع بين باشم ، عده ي قليلي هم هستند كه بسيار حساب شده ، خردمندانه و منطقي با شخصي كه از نظرشان حداقل معيارهاي ازدواج را دارد وارد رابطه ميشوند . به مرور زمان و با توجه به ميزان همخواني ملاكهاي مورد نظرشان با خصوصيات خلقي و روحي فرد مورد نظر در مورد ازدواج تصميم گيري ميكنند ولي در اينگونه موارد بيشتر عقل حكم ميكند نه دل ! طبيعي ست كه نميتوان از چنين انتخاب و ازدواجي خيلي توقع شور و هيجان و رابطه ي سودايي شگفت انگيزي داشت … يك ازدواج بيمه شده شايد ، ولي يك عشق رمانتيك بعيد ميدانم !

دود

بارها دلم خواسته است

بروم به قهوه خانه اي دور 

در روستايي مهجور

خيره شوم به جماعت

و ناگهان بپرسم : برادران !

قبل از كشف توتون

پيش از كاشت تنباكو

پدرانمان چه مي كردند

با اندوهشان … ؟

اينجا بدون من

روزهاي پر تب و تاب قبل از شروع سال تحصيلي جديد مثل سونامي ست ! بي جهت ميگويند ناگهاني و بدون پيش آگهي مي آيد و شهر را با خود ميبرد .

اگر تنها اندكي چشم بصيرت نه ، آشنايي با تغييرات آب و هوايي و پديده هاي جوي داشته باشي كاملا متوجه ميشوي كه اوضاع آبستن سونامي ست . حداقل مايي كه سالها با اول مهر به آغوش بي مهر نظام آموزش و پرورش مملكت گل و بلبل افتاده ايم ميدانيم كه هفته هاي آخر شهريور همه چيز روي دور تند مي افتد تا مهر برسد و زودتر مادرها بهانه اي داشته باشند تا در قبال هر خواسته ي بچه ها بگويند : برو بشين سرِ درس و مشقت ، ديگه مدرسه ها شروع شده ها !!

اين روزهاي پر كار دامان ما را هم گرفته و هر روز در محل كار با چالش و مساله و حاشيه ي جديدي مواجيهم ( محض احتياط تا يادمان نرود اينجا سرزمين حواشي ست ) كه سخت درگيرمان ميكند  ، اما يك نكته هست كه با هميشه فرق دارد :

در همه ي ماجراها من در كنار گود نشسته ام نه وسط گود! هر برنامه اي كه براي ماههاي آتي ميريزند – ميريزيم ، يك حالتي دارد كه من درونش قرار ندارم انگار …يك جور غريبي منفك هستم ازش … ميدانم هنگام عملياتي شدن اين طرح و نقشه ها من نيستم تا درآن نقشي ايفا كنم ، شايد حتي كنار گود هم نباشم كه بگويم لنگش كن !

 

براي مني كه عادت دارم نخود هر آشي باشم ،هضمش اندكي ثقيل است ولي واقعيتي ست كه براي خودم هم مفهوم نيست ! از خود با فعل مجهول و سوم شخص مفرد غايب ياد ميكنم  براي آن روزها …

ميدانستم آخر مرشد مارگريتا را از راه بي راه ميكند 🙂 ميخواهم اين راه بيراه ( بقول طبري گژراهه ) را ، با شما طي كنم … كنارم باشيد🙏🏼

2020

تا رسيدن به دوهزار و بيست راه چنداني نمانده … ميدانم هيچ تضميني وجود ندارد كه آن را ببينم ، براي هيچكس ضمانتي نيست اما به خودم قول داده ام تمام تلاشم را بكنم تا موقع شمارش معكوس براي رسيدن به لحظه ي تحويل سال ٢٠٢٠ ، بوسه ي سال نو در جايي نصيبم شود كه بوسيدن در ملا عام جرم و جنحه محسوب نشود !

 

پ.ن : مرواريد جان فعلا هيچ كامنتي دريافت نميكنم ، دستم بگرفت و پا به پا برد ، بلكه فرجي شود :))

بازگشت بالالايكا !

قرار نبود ديگه هيچوقت با وبلاگ به دنياي مجازي برگردم …. ولي خيلي وقتها نميتونيم به قول و قراري كه حتي با خودمون ميذاريم پايبند بمونيم … گاهي نياز روحي مون وراي اراده ماست . امروز ور روانشناس ذهنم به ناگهان ذهن خواني كرد و يكي از دسيسه هاي روحيم رو بر عليه ي خودم شناسايي كرد !

چنان رودست خوردم و آچ مز شدم كه چاره اي نديدم جز اعتراف … و چه اقرار نيوشي بهتر از اينجا ؟!